تبليغاتX
دوام عشق ...

دوام عشق ...

دوستت دارم ها چه كوتاهند !

 

چقدر قشنگ است که مردم داد بزنند آقای راننده برو دیگه بابا و با هم دهن به دهن شوند و دست به یقه. و تو هر روز غرق شوی در شعرهایی که دوستشان داری و دیگر چیزی نشنوی، بگذار پسری که روبرویت ایستاده در خیابان از کنارت می گذرد هر چه دلش می خواهد بگوید تو با کـَر بودنت به ریش او می خندی و غرق می شوی در آهنگ های قدیمی ات: تو همونی که توی موج بلا / واسه تو دستامو قایق می کنم/ اگه موجا تو رو از من بگیرن/ قطره قطره آب میشم دق می کنم... (سیاوش قمیشی). می خوام تو رو که باشی، تو دم دم نفس هام/ توو لحظه های دردم، محکم بگیری دستام/ می خوام تو رو که باشی، حتی اگه نباشم/حتی اگه توو رویا خیال ِ رفته باشم/ می خوام تو رو که باشی، گم بشی توو وجودم/حتی وقتی نبودی، من عاشق تو بودم (رضا صادقی). یه لحظه ام نمی تونم باور کنم نباشی/ من حاضرم بمیرمُ فقط تو زنده باشی ...

مي‌دوني گاهي اگه عميق فکر کني، عميق ِ عميق، مي‌بيني از بي‌عدالتي‌هاي اين روزا دلت مي‌خواد فرياد بزني، بي‌عدالتي‌هايي که لازم نيست خيلي فکر کني همين که پاتو از خونه بيرون بذاري مي‌بيني، خيلي هم زياد مي‌بيني، اصلن بيرون چيه تلوزيونو روشن کن اخبارو که مي‌دونم خيلي اهلش نيستي و منم خيلي اهلش نيستم، 5 مین نگاه کن، لازم نيست چشاتو باز کني، چشم بسته هم مي‌بيني به خدا... حالا آروم چشاتو نيمه بسته نگهدار مي‌توني اينا رو تحمل کني؟؟؟

چند روز پیش با یکی از دوستان رفتیم یه مغازه که یه خانم خریداری هم اومده بود بنده خدا اون مشکلی نداشت ولی فروشنده خیلی بی انصاف بود ... فقط در همین حد که تا چند روز بعد اون روز حالم خوب نبود خیلی دلم گرفت ...

نمي‌خوام سياسي حرف بزنم ها، نه بلدم و نه دوست دارم، اما حتي تو همين مثبت‌ترين چيزاي مملکت خودمون که نگاه کني مثلا همين طرح ِ -بي- امنيتي ِ اجتماعي باز هم بي‌عدالتي داد مي‌زنه تو سرزميني که ادعاي عدالت اجتماعي وجود داره!!!!

خدا چه صبري داره!!!

 

 

 !!آدم ها گاهی  خیلی عصبی میشوند اما اگر خودشان رابه جای طرف مقابل بزارند شاید واقعا به او حق بدهند یا شایدهم عصبی تر بشوند

آدم ها وقتی تازگی داشته باشند خوبند! بداخلاقی هایشان هم به نظرمان جالب است، قیافه هایشان جذاب جلوه می کنند، مقایسه می شوند و بهترین نمره ها را می آورند، باورکنید ... من تارای بدی شده ام چند وقیه بدقولی می کنم !! 


...
خدا جان مهربان تو دیگر این روزها با ما قهر نکن***

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:4 AM توسط تارا| |

 

اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.

 

برید اینجا و اینجا 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 3:0 PM توسط تارا| |

 

معذرت معذرت معذرت که اين روزها انقدر لعنتي شده‌ايم.. ببخشيد ما را بر ما...جبران مي‌کنيم همه‌چيز را...

ما ریشه در بهار داریم...سال نوي نوي نو شما مبارک. اميدواريم تمام سال را بخنديد و به تمام تمام آرزوهاي قشنگتان برسيد، و هرچه نداشته از بدو تولد تا کنون داريد در امسال تبديل به داشته‌ها شود.

 

 

* چيزهاي مشترکي وجود دارد بين قشر خاصي از آدم‌ها. مثل همه‌ي مردها که قرمه‌سبزي دوست دارند، مثل همه‌ي پسرها که الويه دوست دارند، مثل همه‌ي باباها که اخبار رو نگاه مي‌کنند، مثل همه‌ي مادرها که مهربانند. و مثل تو که هميشه خوبي و مهربان، چه با من چه بي من ...!

** وقتي همه‌چيز تمام مي‌شود، واقعا همه چيز تمام نمي‌شود... بغض هست، دلتنگي هست، بدبختي هست، همه‌چيز هست ...و سکوت بهترين مرحله است گاهي!

*** در  اين که "هر قفلي يک کليدي دارد که مکملش است نه شبيه‌اش" شکي نيست...اما فرق مي کند کليد خودش به سراغت بيايد، يا تو دنبال کليد بدوي، در حالي که حالا احتياجي به باز و بسته شدن قفل نيست!!!

**** سفره خدا بزرگ است. پیرزنی نابینا جلوی حضرت موسي را گرفت. گفت دعا کن خدا چشمانم را برگرداند. حضرت موسي گفت: باشد. پیرزن گفت دعا کن جمالم را هم برگرداند. حضرت یک توقفی کرد. با خود گفت چشمانش را خدا داد، دیگر زیبایی و.... وحی آمد که موسي چرا فکر می‌کنی؟ مگر از تو می‌خواهـد؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 8:50 PM توسط تارا| |

 

 

به نوشتن رضایت نمی داد دلم امروز
انگار خطی بود که نکشیده بودم که یاریم نمی کرد برای زدن خطی دیگر

یادم آمد که سپاس نگفته ام اینجا محبتت را
هرچند که می دانم نشانی ام را نداری
هرچند که می دانم عبور نمی کنند چشمانت
از خط خطی های گاه و بیگاه من

اما
دل که این حرف ها سرش نمی شود !


آمدم که بگویمت
کلی ذوق کردم برای عروسک خری که قلبش در دستش بود و تشابهی با من دارد شاید !!!
برای شمع ها و عود های آبی رنگی که همرنگ زلالی نگاه توست.

برای شکلات های قلب شکلی ،
که تا همیشه ی بودن من قلبشان ترک نخواهد خورد در دهان ...
سپاس برای هرآنچه که مرا یاد تو می اندازد عزیز دل

سپاس ...

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 5:9 PM توسط تارا| |

 

خیلی حرفا، خیلی کارا، به موقع ارزش دارن، نه دیرتر نه زودتر. گاهی احتیاج داریم همون لحظه یه جمله ای رو بشنویم، دقیقا همون لحظه نه دیرتر نه زودتر... مثلا دوست داریم بشنویم: "چقد اینجا خوشگل افتادی!" همین ..!! حتی با کاهش اعتماد به نفسی هم که داریم مطمئنیم که تو این عکس عالی افتادیم و اینو خودمون از همه بهتر می دونیم، اما احتیاج داریم که بشنویم!!

این یه نیازه، انگار این شنیدنه یه چیز دیگه س. نمی دونم شده یا نه؟ یه وقتایی بی نهایت یه نفر تو دلمون محبوبه، مطمئنا اون موقع اگه طرف بخواد به شناخت بیشتر منجر بشه رد نمی کنیم... اما ما چیکار می کنیم؟؟ می زاریم این احساس بگذره و موقعی که اصلا موقعیتش نیست به آدما میگیم که دوسشون داریم و یا حتی دوسشون داشتیم(این دیگه فاجعه س)، و به درد نمی خوره. حرفا مثل آنتی بیوتیکا می مونن، یه موقع نباشه فایده ندارن. فقط بدیش اینه که مثلا می دونیم اونا شش ساعت به شش ساعت هستن، اما حرفا رو باید خودمون تشخیص بدیم که کی بزنیم با توجه به شناخت طرف و شرایط و البته علاقه مون به اون آدم.

اینا رو گفتم که بگم بعضی چیزا رو باید ثابت کرد ... بعضی چیزا تاوان دارن بعضی چیزا بها... تاوان جبره اما بها نه! بها رو ما خودمون با رضایت می دیم اما تاوانو روزگار به زور از ما می گیره!! مثلا همه می دونن 3 و 4 میشه 7، اما یه ریاضی دان و بچه هایی که ریاضی محض می خونن با کلی تفسیر باید اول ثابت کنن که 1 +1=2 و این چیز ساده ای نیس. چیزی نیس که هر کسی بتونه اثبات کنه. گاهی باید برای اثبات هر چیزی از تنفر تا دوست داشتن دست به کارای خطرناک بزنیم تا خیلی چیزا ثابت بشه.

نه به دیگرون به خودمون. مثلا یه حرفایی رو که غرورمونو له می کنه گاهی بزنیم، یه کارایی که ازمون بعیده و طرف میدونه این مختص خودشه و ما برای هیچ ک ره خ ری این کار رو نمی کنیم، انجام بدیم. البته این را هم بگم بعضی از این دیگرانی که گفتم چشم بصیرت که هیچ دل بصیری هم ندارند!! به امید روزی که همه دقت کنیم به رفتارای خودمون و دیگرون، به حرفامون به کارامون... و بها بدیم نه تاوان...!!

 

* بـعدي...دنياي قلب‌هايمان دنياي قتل‌هاي زنجيره‌اي‌ست، مي‌كـُشيم، دفن مي‌كنيم...بعدي... باز هم مي‌كـُشيم، دفن مي‌كنيم، و تا خاك مزارش خشك نشده...بعدي... نمي‌ترسيم از خودمان، از خدا، از عاقبتمان... روي صحبتم با همه است.


**  يه وقتايي گوشيتو نگا مي‌كني و اصلا از كسايي كه انتظار نداري كه هنوز دوست داشته باشن، نه نه انتظار نداري كه هنوز توو يادشون مونده باشي و دلشون واست تنگ شه، يه اس‌ام‌اس داري، يه تك داري. به هر حال يه روزي همه مي‌فهمن كه كي خوب بوده و كي بد، اصلا خودمون هم مي‌فهميم اما انقد خودمونو مي‌زنيم به اون راه تا جايي كه خجالت بكشيم از اين كه اون روز، قدر همو ندونستيم و حالا برگشتن‌ها فايده نداره.


*** من توو زندگيم خيليا رو بخشيدم، خيليا رو نديده از روو كاراشون رد شدم(كه البته خودشون فهميدن)، و اگه نتونستم ببخشم اون آدما رو بدون اين كه ناراحتشون كنم و يا حتی نبود منو  حس كنن رها كردم. شما هم اگه الان يه كينه‌ي بزرگ تو دلتون هس همين‌جا يا بلند يا آروم تو دلتون بگين و ببخشينش. لذت‌بخشه باور كنيد. در عوض خيليا هم شايد شما رو مي‌بخشن...!

   
****  بعضي از مردا وقتي با يه خانم هستن دقت مي‌كنن بهش، نه اين كه هيز باشن! نه، دقت مي‌كنن به تيپش، آرايشش، مدل موهاش، مدل ابروهاش، رنگ رژش، رنگ شالش، حتی رنگ ناخناش و اندازه ناخناش، و اينا رو بازگو مي‌كنن و نظرشونو راجب اينا مي‌گن...  اين مردا مرداي كاملن موفق و محبوبي هستن!!

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 6:44 PM توسط تارا| |

 

مي‌خوام يك كم صحبت كنم. دلم صحبت معمولي مي‌خواد. خيلي وقته كه اينجوري ننوشتم البته یه خرده طولانی شد ببخشید !
انگار يه چيزي تو اين دنيا كمه، وقتي هم كه به دستش مياريم سريع از دستش مي ديم. مهم‌ترين چيز  ِ اين دنيا آدماس كه سريع ميان و ميرن...

بدون اين كه ما اجازه بديم يا بخوايم كه برن (حتی وقتي كه با بي‌رحمي بهشون مي‌گيم: "بــرو" ) يا حتی گاهي بدون ِ اين كه اجازه بديم كه وارد زندگي ما بشن!

 خيلي چيزا جذابن اما با خيلي آدما! كه اگه همون آدما نباشن، همون چيزاي جذاب هم غيرقابل تحمل مي‌شن!! مثل اينه كه مجبور باشي يه راه مسخره و تكراري رو هر روز براي رسيدن به مقصد بري، اما اگه يه مدت با يه نفر هم‌قدم بشي دلت نخواد كه اون خيابون تموم بشه... همون خيابون لعنتي ِ هميشگي رو ميگما! بعد فرض كنين كه اون آدمه نباشه و دوياره بخواين كه اون راه رو طي كنين، مطمئنا ااين بار سخت‌تر از دفعه‌ي اوله. اون آدمه هم ممكنه يه آدم  كاملا معمولي و كاملا متفاوت با شما باشه و حتی يه دوست ِ معمولي باشه... كه اگه جنس موافق هم باشه نبودش بره آدم سخته، حالا اگه جنس مخالف باشه چي؟!!

دوستي صرفا خوشي‌هاي زيادي داره، آدمو شاد مي‌كنه، آدم خيلي چيزا رو ياد مي‌گيره، تجربه مي‌كنه، حتی سختياي زندگي رو لذت‌بخش مي‌كنه، به آدم اميد ميده، انگيزه مي‌ده (اين توي پسرا خيلي مهمه)، تو دخترا بيشتر احساس آرامش ميده، احساس دوست داشتن و خيلي چيزايي كه يه جنس لطيف باهاش حال مي‌كنه، و حتی حاضره به خاطر  ِ همين حس به ظاهر كوچيك خيلي تاوان بده، حتی گاهي نيازهاي جنسي (كه بيشتر آقايون ازش استقبال مي‌كنن !) تا حدودي رفع مي‌شه! و يه دختر تا وقتي اونو تجربه نداشته كه هيچي، اما به محض اين كه تجريه كنه متقابلا مي‌خواد كه اين رابطه‌ي جنسي ادامه پيدا كنه! و حالا ديگه فقط احساساتش درگير نيس.

 خوبي ِ ديگه‌ي دوستي اينه كه تعهد كامل نداريم، راحت مي‌تونيم بگيم: من ديگه نمي‌خوام ادامه بدم به يه سري دلايل منطقي و غيرمنطقي كه جور كردنش براي بچه‌ي خاله ی  من كه هنوز مدرسه ام نمیره هم راحته! خيلي راحت. طوري كه حتی مي‌تونيم به طرف مقابل حس ِ بزرگ "وجدان درد" رو بديم!! و يه كار كنيم كه اون آدم هميشه دوسمون داشته باشه و نفهمه چه كلكي بهش زديم...!!

بدي ِ اصلي دوستي كه مي‌دونين چيه؟ اين كه آدما همه‌چي يادشون مي‌مونه حتی اونايي كه واقعا آلزايمري‌اند! يه سري بوها، يه سري غذاها، ادا كردن يه سري حروف الفبا، یه سری خندیدنا , يه سري يادگاري‌ها، يه سري خيابونا، يه سري پاركـا، شعرا، آهنگا، يه سري جاهاي خاص دانشگاه، حتی گاهي يه سري حيوونا! مي‌تونه واسه آدم عذاب‌آور باشه! و اين كه كي بشه ما دوباره عادت كنيم به ديدن اين چيزا و هيچ حسي بهمون دست نده خيلي طول مي‌كشه!‌ حداقل براي من كه همه‌چي يادم مي‌مونه خيلي طول مي‌كشه... حتی بارها چند تا آدم بهم گفتن: اينجور موقعا آدم مي‌بينه كه حتی هيشكيو نداره كه يه اس‌ام‌اس بهش بده! (اين يكي ديگه خيلي دردناكه!! ) اينا رو نگفتم كه فكر كنين اتفاق خاصي افتاده‌ها... اينا رو گفتم كه بگم با همه‌ي اينا هميشه "دوستش مي‌داری آنکه فکرت را هم نمی‌کند.. دوستت می‌دارد آنکه فکرش را هم نمی‌کنی" مشكل اصلي همه‌ي ما اينه كه قدر كسايي كه دوسمون دارن رو نمي‌دونيم و عاشق كسايي مي‌شيم كه نمي‌دونيم كه مي‌تونيم اونا رو  عاشق خودمون كنيم يا نه؟! چند در صد اين رابطه‌ها بهم مي‌رسن؟ و توي چند رابطه‌ي بعديه كه ما ياد مي‌گيريم رفيق ِ آدم با همسر آينده آدم فرق داره؟! و چه حس دردناكيه كه بدوني با كسي هستي كه هيچ‌وقت مال تو نمي‌شه...

 البته توي ايران مال هم شدن فقط به مفهوم ازدواجه! بدون شك اين خيلي حس دردناكيه! اين روزا تقريبا همه درگير همين مشكلاتيم، كافيه يه نگاهي به اطرافمون بندازيم!

 

*خدا جان بگذار ببوسمت امشب به خاطر همه‌ي هديه‌هايي كه تا حالا به من ِ احمق دادي به جز چشم بصيرت كه ببينمشان..!! خدا جان صورتت را بياور خواهشا... نه از دور قبول نيست، خواهشا يك لحظه از جايگاه خود بيا پايين ِ پايين پيش من !

** من عريانم، عريانم، عريانم/ مثل سكوت‌هاي ميان كلام‌هاي محبت عريانم/ و زخم‌هاي من همه از عشق است/ از عشق، عشق، عشق-فروغ-

 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 5:59 PM توسط تارا| |

 

 

این روزها یک جور دیگر می نگریم، یک جور دیگر فکر می کنیم، انگار خدایی نخواسته کمی بزرگ شده ایم!!

 این روزها دیگر می خواهیم بدون این که فکر کنیم آخر هر چیز چه می شود، شروع کنیم، یک شروع خوب، ادامه دهیم، بخندیم، بلذتیم، آخر ما هر بار که آخر  ِ هر چیز را اعم از کنکور، مشکلات خانواده، درس، آینده، عشق را تخمین زده ایم دقیقا برعکس آنی شده که ما می خواستیم! حالا فقط می خواهیم کمی با زمان پیش برویم – همین 

- من به پایان دگر نیندیشم... که همین دوست داشتن زیباست

آدم گاهی کارهایی می کند که اصلا تصورش قبلا و یا حتی در آینده برایش دشوار است ... این را قبلا هم گفتم ولی از آن جایی که بعد از یک سری از کارها واقعا باورم نمی شد که انجامشان داده باشم ! خواستم  تاکید کنم چون واقعا گاهی فکر بعضی چیزها هم حتی به ذهنمان نمیر سد چه در مورد خودمان چه درمورد اطرافیان یا حتی نــزدیکانمان !!!

آدما لولشون با هم فرق داره، گاهی یادمون میره که چی گفتیم، چه کردیم، گاهی نفهمیده به دوست داشتن می رسیم و نفهمیده تر رها می کنیم، با این تیکه کاری ندارم، اما اگه ناسپاسی نکنیم خوبه... بعضیا بعضی چیزا رو می فهمن اما به روی خودشون نمیارن که تشکر کنن، قطعا اینا آدمای خوبی هستن چون بعضیا ضمن عدم تشکر، ناسپاسی هم می کنن!

خب... یه چیزایی حدسش آسونه اما تحملش سخت... با چنگ و دندون نگه داشتن یه چیزی اصلا خوب نیس، باعث میشه حتی تنفر پیش بیاد. البته ما آدم به چنگ و دندان کشیدن نبودیم و نیستیم!! :(

 

آن روز که
یوسف هایت را نوبت به نوبت
به کلاف نخی می فروختی
باید می دانستی
که شهر
پر از زلیخاهایی ست
که آماده عاشق شدن هستند !

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 9:2 PM توسط تارا| |

 

 

همه وجودم این است بالت دهم ،پروازت بیاموزم،كه پر بكشي، رها شوي از همه آنچه تو را دربرگرفته

و تو هی مي چسبي به این کف خیابان لعنتی

همه وجودم این است دورت كنم فرارت دهم به آن بالاها روی ابرها، به آن دورها توي جنگل ها، به آن روياها روي آب ها ، به هر آنچه كه آرامت مي كند،شادت،نازت،خوابت ...

و تو هی می چسبی به این چهاردیواری لعنتی

همه وجودم این است لذت عاشقي را بداني بفهمي بخواني... اما تو

لذتت به اندازه ايده آل هايت است و ايده آل هايت به اندازه خودت و خودت به اندازه قاب عكست

كوچك و بسته ...

 

 

 

مي‌روی
پشت سر قلبت آب مي‌ريزم
قلبت خيس مي‌شود
نگاهت سُر مي‌خورد روي چشمانم!
و حسرت یک آغوش می ماند و
بس...

برو
برو تا قلبت سرما نخورده و پاي نگاهت نشکسته!!!

 

 

* یعنی اگر به هم نرسیم عشق تمام نمی شود؟؟

یعنی من تا ابــد عاشقم...؟!!! :(

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 7:16 PM توسط تارا| |

 

آدم گاهی کارهایی می کند که اصلا تصورش قبلا و یا حتی در آینده برایش دشوار است...!! آدم هستیم و جایز الخطا!

خدای عزیز! ما این روزها احساس می کنیم که خیلی از شما دور شدیم، خیلی، خیلی ... دیگه وقتش است یک درگوشی محکم، یک نگاه سنگین یک تلنگر به ما بزنید !!

قسمت رو نمي‌شه عوض کرد از کجا به کجا رسيدم خدايا... از اميد مجازي به واقعي‌ترين اميدها رسيدم...

بعضي آدم‌ها مهربانند، بعضي غم‌گين، بعضي خجالتي و کم‌حرف و بعضي روراست و دوست داشتني، بعضي روزها فراموش نشدني هستند، بعضي روزها سرد وسخت... بعضي کتاب‌ها دوست‌داشتني هستند و خريدني، بعضي روزها باراني اند، با دعاي تو باران قطع و وصل مي‌شود بعضي حرف‌ها ته دل مي‌ماند بعضي دوست داشتن‌ها مي‌ميرد، بعضي حرف‌ها را نمي‌شود گفت و بعبضي حرف‌ها گفتي‌اند...بعضي خاطره‌ها مي‌پوسند، بعضي خاطره ها مي‌مانند و بلاي جانت مي‌شوند

به اين نتيجه رسيديم: براي شروع يک زندگي عشق نه اکيدآ لازم است، نه حتی کافي!!

اين روزها ياد گرفتم که پخته‌تر باشم، تودار تر، بزرگ‌تر، درس‌خوان‌تر، خوب‌تر، کدبانوتر و تنهاتر... (هــه!) ياد گرفتم خيلي چيزها را با از دست دادن خيلي چيزها، چيزهاي کوچکي در ازاي از دست دادن چيزهاي بزرگ .....!

 

 

*منو حالا نوازش كن/ كه اين فرصت نره از دست/ شايد اين آخرين باره/ كه اين احساس زيبا هست...! (ابي/ شادمهر)

**غم زمانی ما را در بر می گیرد، که کاملا نابودمان نمی‌کند، و این دقیقا همان ایرادی است که به غم می‌توان گرفت، بر همه‌چیز ناگهان و برای همیشه چیره نمی‌شود... کریستین بوبن

***بهترین جمله ای که از فیلم یوزارسیف شنیدمو الان یهو اومد تو ذهنم اون قسمتی بود که زلیخا بعد از سالها یوسف رو می بینه و یوسف بهش میگه: زلیخا آیا این تویی؟ و اون جواب میده: همه تویی یوسف، دیگر زلیخایی نیست!!

****راستی امتحانات تمومید چهارتاشو به لطف خدا قبول شدیم منتظر ۳ تایه دیگه هستیم !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 8:26 PM توسط تارا| |

 

گاهي مي‌شود که هيچ‌چيز و هيچ‌کس آرامت نمي‌کند... دخترک مغرور و خودخواه اردیبهشتی ...!!
بغض که مي کني، تمام درهاي دنيا به رويت بسته مي‌شود... حتی خدا هم تمام شادي‌ها را از تو دريغ مي‌کند...

 هي فکر مي‌کني و دلت براي وقت‌هايي که تلف شد، حرف‌هايي که گفته شد يا نشد، روزهايي که رفت بي هيچ هدفي و تنها سردرگمي بود و سردرگمي و سردرگمي... مي‌سوزد. دلت براي خودت مي سوزد. دلت برای همه می سوزد...!
بدبختي اين است که تو اصلا هيچ وقت اهل فراموشي نبودي دختر. تو تک تک حرکات آدم‌ها، حرف‌ها، اس‌ام‌اس‌ها، و نگاه‌ها يادت مي‌ماند ...


اين‌جور حافظه ها اصلن خوب نيست...

تو فقط وقتي استاد درس مي‌دهد گوش نمي‌کني، مي‌خوابي، آهنگ گوش مي‌دهي,از کلاس می زنی بیرون و هزار کار نکرده ديگر...

.

.

گاهي توي يه مرحله از زندگي آدم دوس داره يکي باشه که فقط مال ِ مال خودش باشه! (به من نگين حسود همه اينو دوس دارن!)

 و با اون آدم راحت باشه، با خنده‌هاش بخنده، با گريه‌هاش گريه کنه، با مشکلاتش بسازه و گاهي حلش کنه، وقتي نيست، انتظارشو بکشه، وقتي هست عاشقانه نگاهش کنه، بهش هديه بده، هديه بگيره، تولدش با هم برن کافه، برن کوه، برن پارک...خلاصه بهش قول بده که هميشه پيشش مي‌مونه و تنهاش نمي‌ذاره... اما گاهي همه‌ي اينا مي‌گذره،‌ آدما بزرگ مي‌شن، عاقلانه فکر مي‌کنن، به خاطرات قبليشون مي‌خندن يا حتی فراموش مي‌کنن، وديگه خيلي چيزا براشون اهميتي نداره. من الان تو کدوم مرحله‌ام؟؟!

بـگــذریــم !

توي زندگي یه آدمايي هم وجود دارن كه عاشقانه دوسشون نداريم، زنگيمون به وجودشون وابسته نيست، اما خب بهشون عادت كرديم، حرف زدن باهاشونو دوس داريم، گهگاه دلمون براشون تنگ مي‌شه، بيشتر از كسايي كه عاشقشون هستيم كمكمون مي‌كنن و بي‌درييغ‌تر، مطمئنم تو زندگي هركسي دو سه نفر از اين نمونه‌ها هست، كه دوست نداريم از زندگيمون برن.

 

چيزهاي مشترکي هم وجود داره بين قشر خاصي از آدم‌ها. مثل همه‌ي مردها که قرمه‌سبزي دوست دارن، مثل همه‌ي پسرها که الويه دوست دارن! مثل همه‌ي باباها که خبار رو نگاه مي‌کنن، مثل همه‌ي مادرها که مهربانند. و مثل تو که هميشه خوبي و مهربان، چه با من چه بي من...

 

 

 

 

 

* ما امتحان دادیم، و یکی پس از دیگری گند زدیم،به قول دوستان: "این سیکل مائه شب بیداری و فردا گند زدن، دوباره شب بیداری و گند زدن آن هم یکی پس از دیگری." و خوشحال باشی از این که 6 نمره از میان ترم رو به لطف دوستان و استاد محترمه گرفتی !

 

** آدم گاهي كه از كاراي يه نفر عصباني مي‌شه، بايد صبر كنه تا خودش به موقعيت اون آدم برسه، اون‌وقت ببينه كه چي‌كار مي‌كنه، اصولن آدما تكراري عمل مي‌كنن، اگه بتونيم مثل كسايي كه ازشون ايران مي‌گيريم، عمل كنيم، كه خوبه اما گاهي هم بدتر از اونا عمل مي‌كنيم!!

 

 

*** هواتو دارمو فکرت نمیذاره/ روزای زندگیمو سر کنم بی غم/ دلم خیلی گرفته گیج و داغونم/ دارم از دست میرم، ابری و نم نم.../نمی تونم فراموشت کنم، سخته/ عذابه یاد تو، زجرآوره حرفات/ هنوز خیلی دوست دارم، ولی دیگه/ قرار نیست، چیزی از نو، باز بشه تکرار (مسعود امامی)

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 8:32 PM توسط تارا| |

 

گاهی چیزهایی که انتظارش را نداری انجام می‌دهی، آدم‌ها را در ذهنت عوض می‌کنی، نقش‌هایشان را، فکرهایشان را، و تمامشان را... و همه چیز را همان‌طوری می‌کنی که تو دوست داری و آن‌ها دوست ندارند، خلاصه آدم‌ها را یک جور دیگری می‌سازی تا جبران ِ چیزهایی بشود که نداشته‌ای... این روزها راحت‌تر بغض‌هایمان می‌ترکد، راحت‌تر گونه هایمان خیس می‌شود... حتی راحت‌تر از قبل می‌خندیم... دلایل کوچک و ساده ای برای خنده هم هست.... گاهی پیش می آید در زندگی که آغوشی می خواهی، دستی برای آرامش، شانه ای برای گریه، و گوشی برای شنیدن، پیش می آید که حرفی برای گفتن را در دلت کشته ای و نیز احساسی که هرگز سبز نکردی اش...

و دلتنگی ای برای دیگرانی که هیچ وقت نیستند...  اما من حالا تنهایی را و شعر را دوست دارم ... تنهایی را و شعر را !

 

 

می بینمت هنوز تو را با همان لباس

قایم شدی؟چه خوب، که پیداست صورتت!!

نزدیک می شوی و دلم تنگ می شود

گاهی برای دیدن ِ آن طرز حالتت

در جای شال ِ گردن ِ من دست های توست

تا این که گرم ِ گرم شوم از حرارت ات

از گفتن دوباره ی "من دوست دارمت"

شاید که باز، آب، شوی از خجالتت!!

حالا که حرف های دلت ته کشیده است

زل می زنی دوباره به آن بند ساعتت !!

فرصت نمانده حرف بزن با زبان عشق

دست مرا بگیر ببر تا نهایت ات !!!*

 

 

*چه خوب است که، دوست ِ خوب دوستانت باشی، و قرار کــوه رفتن را با یک اشاره ی نیامدنت بهم بریزی، و عاشق دلقک بازی باشی... و در درون خورد و خاک ِ شیر!! چه تضادهای زیبایی...! هــه !

 *دلمان عجیب می سوزد این روزها از نگاه مامان که همینجوری ساکت و آرام است. :׀

*پسرها را نمی دانم اما دوستی می گفت: "هر دختری در هر عشقی ذره ای از روحش را از دست می دهد" ذره ...ذره... حالا بستگی دارد چقدر بخواهی ذره ذره از بین بروی !!!


* من با تو به خیلی چیزها رسیدم رفیق ِ روزهای خوب یا به قول چاوشی رفیق ِ خوب ِ روزها!! و بی شک بی تو هم به خیلی چیزها خواهم رسید... اما تفاوت بین این دو "خیلی چیزها" چندان برایم روشن نیست...!!!


* از کتاب زن آینده نوشته کریستین بوبن: براش شناخت همه ی آدم ها نباید به لباس، ثروت و یا گفته هایشان توجه کرد، برای شناخت همه ی این آدم ها باید در وجودشان غرق شد.


* تفاوته بین کسایی که واست می میرن با کلی ادعا و کسایی که هر وقت کمک بخوای دستتو میگیرن و واست هم نمی میرن!!
 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 9:21 PM توسط تارا| |

 

قبول
تو رد نشدي از نگاه ِ من
و جمله‌ي اين خيابان‌ها را
پشت سر من رج نزدي.
و کنار همين جدول
ضرب نشد نگاه تو در من
اصلن اين تو نبودي
که جواب همه ي سوال هايت
من بودم .
و بي دليل انگشتان ِ من
در جيب هايم به لرزه افتاده بود .
و کلامي تازه .. مثل ِ وردي قديمي
لب هايم را به تشنج وا مي‌داشت .
و بي آن که سرمشقي داشته باشم
نگاهم نستعليق شد و
قدم هايم شکسته .

اما مسئله اين نيست که من رد شدم يا تو ..
مسئله اين جاست که :
"مــا" ، مـِنهاي تــو .. ديگر مـ ـ ــن نيست
چيزي کم شده از من .*
و اين معادله اي نيست
که به اين سادگي‌ها به تعادل برسد .
من تعادل ِ رواني ِ قدم هايم را از دست داده ام .
و ديگر مي‌ترسم از رد شدن
از خيابان ها
از جدول‌ها
و مي‌ترسم از هندسه ي اين شهر
که ارتفاعش بيش از قائده است .

پي ِ ديواري مي‌گردم .. کوتاه تر از ديوار ِ خودم ..!!
ساغرشفيعي

گاهي آدم به خاطر يه دلخوشي يا هدف كوچيك، تموم ارزشاي ذهنشو مي‌ريزه دور، به اميد اين كه اون هدفه يا دلخوشيه برسه، اما همين كه نرسيد، مي‌فهمه از خودش خيلي كم شده... و اين فهميدن به هيچ دردي نمي‌خوره !

ما این روزها درس می خوانیم و درس می خوانیم و درس می خوانیم و شب های زنده داری را بر همه ی دوستان و دشمنان تسلیت عرض می نماییم. به قول دوستان: خدایا غلط کردم ترم بعد!!! دعا کنید ما داریم پشت سر هم گند می زنیم !! :(

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:43 AM توسط تارا| |

 

پنجره؟؟  نه بسته نيست خيالت راحت...!

خورشيد گرمايش را از دستان ِ من گرفته (اين يعني آخرين درجه‌ي اعتماد به نفس!!)

قناري خواهر عزيزمان اين روزها ياد گرفته است که مي‌خواند، و دوست دارم با صدايش اندکي مخم را بخورد!!!

 

نااميدي‌هايم را کُشته‌ام، اميد‌هايم هم، برايم آدم شده‌اند، تصميم مي‌گيرند براي خودشان!

 

دستان بي‌فروغم ستاره‌ها را از آسمان گُنده گُنده مي‌کَند، دلم مي‌خواهد آن‌ها را گاز بگيرم!!

خوشبختي به زور مرا در آغوش مي‌گيرد اين روزها و نمي‌داند که من اندازه‌ي آغوش او نيستم!

 

حالا آينده خود را از ما دريغ نمي‌کند، و برايمان دالي مي‌کند از راه دور...

 

 

روياهاي کالم انگار دارند به خود زحمتِ رسيدن مي‌دهند.

افکار + اين روزها مرا خجالت‌زده کرده‌اند، طوري که حالم از اين همه انرژي + بهم مي‌خورد!!

خنده‌هايم اين روزها فرصت بروز پيدا کرده‌اند!!

حالا ديگر تعداد آهنگ‌هاي شادي که گوش مي‌کنم به شمارش انگشتان دستم مي‌رسند!!

 

در شگفتم شکست‌هايم به من قدرت آلزايمري داده‌اند، و فراموششان کرده‌ايم!! ( چه حس ِ قشنگي!!)

 

 

اين روزها بليط دارم و عازمم به سرزمين خوشبختي، ويزا هم چون پارتي داشتيم گرفته‌ايم، (دلتان بسوزد...)

 

 

دلتنگي‌هايم؟؟؟  نه با شب قرار گذاشته‌ايم خفه‌اش کنيم بيچاره را...!!

بدبختي‌هايم؟ ديگر مثل اين فندق‌هاي پوک شده بود، انداختمَش دور...

 

اشک هايم؟؟ به کمک باد فرستادمش "سرزمين عجايب" پيش آليس ِ عزيزم!!

سايه‌ها؟؟  نه زاويه نور زندگيم را عوض کرده‌ام تا جاي ديگري بيفتند.

 

اشتباهاتم؟ نه قرار است پاک کن ِ کثيفم آن را پاک کند ديگر...!!

بغض‌هايم؟ قبلا لطف فرموده‌ايم و ترکانده‌ايمِشان ديگر بس است، گناه دارند!!

تنهايي‌هايمان؟ به دلايل مختلفي mp3 کرده‌ايمِشان!!

 

از تو بسیار گفته ام،

 در دنیای بی  حد و حساب تنهایی هایم،

حتی در دنیایی که زرق و برق هایش

 مثل پُرز به زندگی هایمان چسبیده،

من ساده و بی ریا

تنها از تو گفته ام

 

 واژه ها برای گفتن از تو کم می آید،

دستانم دیگر تاب نوشتن ندارند

 نوشتن...

تنها بهانه ی دل من

 بعد از تو ای تنها امید ...

 

تنها بهانه ی دل من، تا انتقام بگیرد

 از این تنهایی های گاه و بیگاه...

که می دانی سهم من نبوده و نیست!

 

 

 

از تو بسیار گفته ام،

 تاب و تحمل مداد هم دیگر از نوشتن نام تو سر آمده

آخر پاک کن ِ کثیف ما هم دلش نمی آید نام تو را پاک کند!

چشمانم عادت دارند به دنبال کردن خطوط  نامت

 حتی روی کاغذ ِ سفید!...

 

نمی دانم چرا جای تو را هر کس پُر می کند

 انگار باز هم خالی ِ خالیست!

مگر تو چقدر در قلبم جا گرفته بودی؟

 که هر چه آن را پُر می کنم

 خالی ِ تو، پُرهای مرا خالی می کند!

 

 

 از تو بسیار نوشته ام

 اما چه فایده

 که تو هیچ گاه نوشته هایم را نخواندی

و امیدی به خواندن نیست!

 

 پس تو کجای این خط خطی های من پنهان می شوی؟؟؟

 که هر چه می کنم

نمی توانم حضورت را انکار کنم

 می خواهم،

 اما نمی توانم...!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:12 PM توسط تارا| |

گاهی وقتا باید خیلی یواش و نرم یه مدتی مشغول مُردن بود !..

فقط آروم تا زندگی متوجه نشه،آخه اگه بفهمه دیگه نمی ذاره برگردی

 با اون دستای پینه بستش سفت نگه ت میداره اونوقته که رسما" به گ ه خوردن می افتی و لذت اون مدت کوتاه مردن هم کوفتت می شه...

باور کن !

""فرقی هست میان نیستی پس از هستی! و هستی پس از نیستی ! ""

.

.

.

تک تک کلمات ندیدنت

محصورم کرده اند

در این صفحه ی سیاه و خاکستری

که نامش

وبلاگ من ست !

 

میان خروارها رد پا

به دنبالت می گردم

بی آنکه فهمیده باشم

کفش هایت را

بخشیده ای به تقویمی

که برای تو نوشته شده؛

این دفعه ی چندمی ست

که در اینجا پرسه می زنی

بی آنکه فهمیده باشم

کفش هایت را....

....

این بود سراسر خیال من و تو

چه بی هراس مرا دید می زدی از پشت آن پنجره , بی هراس از هر رهگذر زمان

و من با چه دلهره ای انتظارت را می کشم !

تیک تاک تیک تاک تیک تاک ....

تیک تاک تیک تاک ....

ساعت ها را یکی یکی می شکنم

که شاید لحظه های بی تو بودن را به رخم نکشد

و هنوز بهتـــرین هــا و بکرتـــرین هـــا را با یادت دارم !

و به پـــاک بودنت ایمان دارم  ... و به لحظه هایی که با هم گذراندیم

و حالا وقت معکوس شدن است ...

هیاهو می کند ... طوفان خیالت در آسمان دلم ...

دریغ که تنها خیالت با من م ا ن د !

.

.

.

چه کار کنم ؟!

این دل آدم نمی شود تو به حوا بودنش راضی باش !

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 9:1 AM توسط تارا| |


سال هاست بهارم را ... به خزان فروخته ام
ورشته رشته موهایم را...به خاطرات برف !


و گرمای تنم را ...به سردی زمستان اندوه
گذرم از جاده های بهاری...به تابستان زندگی
چه زودگذر بوده است !!!


من آخر صاحبش نبوده ام!!!


وهمچنان در جاده های زندگی... که براه برفیء زمستانیء اندوه
میرسد.... در تکرار تکرارها...درمانده ام!!!


کدامین صدا را باید شنید؟!!


صدای درونم را که می پرسد: به یاد داری؟!!


یا صدائی را که می گوید : ز خاطر ببر !!!


کدامین صدا را خواهم شنید
به کدامین گوش فراخواهم داد ؟!!


در آینده ... فرداها....
در کدامین جاده ها ؟!!
چه خواهم کرد.....نمی دانم!!!


آرامشم کجاست؟! ... نمی دانم
کدامین ره به جاده بهار
خواهد رسید

وقتی که نگاه مغموم است؟!

 

 

 

 

سلام بهانه ی قشنگه من برای زندگی ....

 

دلت تنگ است ..... می دانم  !
قلبت شکسته است ..... می دانم !
دوری برایت سخت است ...... می دانم !


اما برای چند لحظه ای آرام بگیر عزيزه دل ..... تا برایت بگویم
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفـــا نمی کند.


و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند!
بگویم از آنچه که در این مدت بر من گذشت....

.

.

.

ساز باران بلند بلند مي نوازد !

 

راستي آن هايي كه زير باران چتر به دست مي گيرند تا كي مي خواهند از سرنوشت بگريزند؟؟

من نگرانم!

 نگران اتفاقي كه هرگز هيچ جا نيفتاده است  !

 

من دلواپس آن لحظه اي هستم كه كه پريشاني گيسوان بلند بيد مجنون يك خاطره تلخ به ناگاه ؛

 نسيم را تكان بدهد

 و كج شدن مسير يك رود خاطرنيلوفري چشم به راه را بيازارد!

 

 

دلم مي خواست بگويي که می دانی تمام نفس هايم جور عجيبي به تو متصل است

حتي به نخواستنت و من مي دانم كه هيچ چيز حتي همان نخواستن تو به من هرگز مربوط نيست !

 

 اما به خود مي بالم كه مي گذاريم براي بعد هاي نيامده ي دور!نه ,  براي ... هيچوقت !

 

چقدر آرام و با نرمش و بي نفس زدن دستم را ، واژه سرگردانم را ،دلم را پس زدي ،

 

مي پرستمت  !

 

اين واژه طعمش پُرِ عود روشن كردن است،

هوست كرده ام،تو مال چهار فصلي اما هيچ فصلي نمي شود پيدايت كرد...

 

اين مشكل صد مجهولي ست.ميزان مجنون بودن من را كسي نمي داندفقط همه مي دانند كه درصدش آنقدر بالاست كه....

 

گرچه هيچ كس جنون به اين لذت بخشي را با سفيد ترين پرونده ي دنيا عوض نخواهد كرد...

لذت بخش؟؟!

.

.

خسته است،

حوصله خودش را هم ندارد،

تنها به اين فكر مي كند كه تمام افرادي كه ناخواسته دليل تولد ديگران مي شوند محكومند اما هيچ راه قانوني مناسبي براي صدور هيچ حكمي در مورد آنان نمي يابد...دلم رو مي گم!

.

.

.

 

 

 

باران بند آمد !

 اما خون دل من نه،

همچنان سد ها را مي شكند و مي تازد و پيش مي رود،

هيچ شرياني جلودارش نيست و اين ها هيچكدام دست من نيست.

تقصير كه نه،كار دست هنرمند توست كه مدام طوفان خلق مي كند و ناز مي بافد

 و جنون مرا پررنگ مي كند و داغ مرا ارغواني،

چقدر زيــبا!!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 7:16 PM توسط تارا| |

Design By : RoozGozar.com

Specific
Others